تبليغاتX
دانزانستان - هر شب
 

هر شب نگاه من به تو پیوند می خورد
هرگز چنین نمی رود از یاد امشبت
باید بگیرم از تو هر آن چیز را که هست
یک بوسه از لبت

دستم میان جنگل مویت خزیده باز
تاریک و لخت، در پس انبوه تار ها
گیتار و پرده های پر از درد و بوسه ها
اندوه تارها

بی اختیار دست من انگار مستِ مست
آرام می رود حوالی پستان نرم تو
هر جا دلش بخواهد هی پرسه می زند
گلگون شرم تو

بو می کشم که عطر تو بسیار می کشد
شبگرد روی این تن زیبا و صاف تو
مست و خراب بوی تو ام من خراب و مست
از بوی ناف تو

پایین تر از هوس که می آیم نفس نفس
 آه این چه حال خوب و عجیبی ست در تنم؟
بی خویشتن ز خود شده ام هر چه بود رفت
از دست دامنم

هر شب نگاه من به تو پیوند می خورد
حالی عجیب دارم، این حال خوب چیست؟
امشب گرفتم از تو هرآن چیز را که هست
آن چیز را که نیست...

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در چهارشنبه 1386/08/02 و ساعت 19:41 |