تبليغاتX
دانزانستان - ورق
 

بریز خون خودت را قلم به پای ورق

تمام جوهر خود را بکن فدای ورق

 

و نقش چهره ی یک دختری که می خندد

بیا بکش که تصور کنم به جای ورق

 

به او بگویم از این قصه ها که تکراریست

همیشه پر زده بودند لا به لای ورق :

 

قلم به یاد تو هرشب به سر دوید و دوید

نفس نفس زده بودیم در هوای ورق

 

نیامدی و ندیدی تو گریه های دلش

نیامدی نشنیدی سر و صدای ورق

 

به جمله ای که نفهمیده ای کجا گفتم

چرا که گم شده این جمله زیر تای ورق

 

خراب می شود این بار هم ترانه ی من

چقدر دفتر پاره ... مچاله های ورق...

 

تویی که نام تو در بیکران نمی گنجد

بگو کجا بنویسم تو را؟

                                     کجای ورق ؟

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در سه شنبه 1386/07/10 و ساعت 4:46 |