از ذهن شعر خاطره ام پاک می شود
وقتی که روی پنجره نمناک می شود
در سر به جای عقل و خرد باد پوچی است
آری همیشه توی سرم خاک می شود
دیوانه وار بر دف ِ دیوانگی بکوب
دارد صدای تمبک و دف راک می شود
بنگی بزن که منگ تو باشیم دنگ دنگ
آهنگ و وزن قافیه غمناک می شود
نرمی شبیه روسری ات روی صورتم
زنگار و گرد آینه ام پاک می شود
مژگان چشم های تو پر خون و پر شراب
انگور لعل و موی تو هم تاک می شود
من درد کهنه ام... و تو یک شعر تازه ای
این سینه پاره پاره پر از چاک می شود
کوه است، کوه! سینه ی پر آه و ناله ام
فریاد و آه در خود پژواک می شود
دیوانه ام اگر چه به پایم فلک زدند
+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت
23:1 |
