تبليغاتX
دانزانستان - جنون

 

خیال شانه ی دلدار می زند به سرم

سکوت می شکند جار می زند به سرم

 

که مه گرفته اتاقم نفس نمی گیرد

هوای کوچه و سیگار می زند به سرم

 

توان و تاب و تحمل نمانده قلب مرا

جنون فکر تو هر بار می زند به سرم

 

چقدر حرف و حدیث است در نبودن ما

صدای مردم بیکار می زند به سرم:

 

عجب ترانه ی پوچی چقدر بی آهنگ

دوباره گوشه ی گیتار می زند به سرم

 

زمین به دور سرم چرخ می زند گیجم

پر از بهانه و دیوار می زند به سرم

 

خدا به زیر گلو بود و من نفهمیدم

چرا دو دست خودم دار می زند به سرم

 

کنار پنجره احساس می کنم که کسی

جلو می آید و انگار ......

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در پنجشنبه 1386/04/21 و ساعت 23:26 |