تبليغاتX
دانزانستان

 

آن کس که آفریده نگاهت خمار بود

در خلق و آفرینش دل بی قرار بود

 

لب را که می سرشت خجالت کشیده بود

سرخی صورتش همه جا آشکار بود

 

ابرو که می کشید مدادش شکسته بود

گیسو که می برید هوا تار تار بود

 

گرمای هر دو دست تو را جاودانه ساخت

آرامشی که تا به ابد ماندگار بود

 

تقدیر عاشقی که به پیشانی ات نوشت

مردی که پاک و ساده و شب زنده دار بود

 

روزی که در میان تنت روح می دمید

آبی تر آسمان و زمین بی غبار بود

 

عالم همیشه گرد وجود تو می گذشت

خورشید و ماه و زهره ی او بی مدار بود

 

یادم نمی رود که بهار از تو آمده

وقتی که آمدی تو به دنیا بهار بود

 

                                       بن بست لیلا

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت پس

خداحافظ...

نمی خواهم مثل کلیشه ها بنویسم که فلان شدم و بهمان پیش آمد و چه و چها . همین بس که هر چیزی زمانی دارد و به قول معروف هر نکته مکانی . احساس کردم که زمانش به سر رسیده ( وبلاگ داری را عرض می کنم نه شعر و شاعری البته ). انشاا... در فصتی دیگر با کم و کیف بهتر ! بلکه بنشینم و صبر پیش گیرم ...

حالا می خواستم نه از روی اجبار و کلیشگی ( که از روی وظیفه ی همیشگی ) از دوستان و بزرگوارانی که همراهیم کردند و از آنها آموختم تشکر و قدردانی کنم ! نام نمی برم چون خودشان می دانند . چه آنها که از ابتدا بودند و چه آنها که از هم اکنون می آیند چه در وبلاگ قبلی چه در این وبلاگ. الغرض وظیفه ای بود که باید انجام می شد !( هر چند به این سادگی ها  و به لفظ ادا نمی شود ) .

اما بهترین چیزی که در طول مدت وبلاگ داری ام یاد گرفتم ( وبلاگ داری را عرض می کنم نه شعر و شاعری البته) این بود که دنبال حاشیه نباشم . اگر یک نگاه سطحی به وبلاگ بیندازید متوجه می شوید . به هر حال اگر وصله ی ناجوری بودم یا اگر به قول معروف بار گران بودیم .... یا اصلا بگذارید این طور بگویم که :  

 

خداحافظ

خداحافظ اگر زنگم اگر رومم

اگر بر شانه های درد بختم یا که اقبالم

اگر بر شاخه های سبز همچون جغدها شومم

اگر در چشمتان واضح نمودم

                                    ] زندگی را

و یا حتی اگر یک سایه از یک طرح موهومم

خداحافظ

خداحافظ اگر نقاش خلقت زشت یا زیبا

اگر در وقت یا بی جا

مرا با رنگ هایم روی بوم انداخت

و هرگز هم نفهمیدید

که چشمم هر شب و هر روز سوزی نرم می بارید

نگاهم زیر پاهاتان

همیشه شرم می بارید

و هرگز هم نفهمیدید من معصوم معصومم

خداحافظ اگر رنگم

                        اگر بومم

...

اگر عمریست باقیتان

وگر رنگیست بر دل ها، شقایق ها، اقاقیتان

همین یک چند از این زندگی گوشم کنید

از آن پس هر چه می خواهید از خاطر فراموشم کنید

شما مردم !

شمایی که تمام زندگیتان مثل دنیاتان

پر از زهر است و آلوده ست

همیشه این چنین بوده ست تا بوده ست

کمی با درد دل هایم بیامیزید

دلم هرگز در این دنیا نیاسوده ست

در این دنیای زهر اندود من بیمار و مسمومم

 

شما مردم !

دگر بر درد دلهایم میفزایید

خدا را پاره ای دیگر به قلب چاک چاک و زخمی ام باری میاویزید

ولی تنها

به هنگامی که خواهم رفت در پشت قدم هایم

زلال و روشنی ریزید

جز اینم انتظاری از شمایان نیست ؛ هر چند...

 

مرا با حرکت نرم و لطیف دست های سخت و چوبی تان

مرا با اشک های جاری از دل – راهشان در چشمها مسدود –

مرا با آب و قرآن های خاک آلود

در این اسفند سرد ساکت پر دود

به سوی ناکجاآبادها راهی کنید

به سوی خانه و شهر و بر و بومم

 

خداحافظ

ولی تنها زلال و روشنی می خواستم

] چون آب و آیینه

دلی می خواستم بی رنگ و بی کینه

دلی بی غم

خداحافظ ولی

            مغموم مغمومم ...

 

                                                            حسین جنت مکان

                                                            کبیسه ی ۱۳۸۶


تا چند ماه نظرها را خواهم خواند و احتمالا پاسخ هم خواهم داد پس یادتان نرود.

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در چهارشنبه 1386/12/29 و ساعت 23:49 |
 

شبی سیاه و جاده ها سیاه و برف پاک کن
مِهی غلیظ و جستجوی ماه و برف پاک کن

چراغ ها که پیش پای را نشان نمی دهند
دو چشم مات و خیره و نگاه و برف پاک کن

تگرگ های بی امان و مرگ های بی خبر
صدای رعد و برق گاه گاه و برف پاک کن

و روزها که مثل برف روی شیشه می خورد
نبرد سال های این سپاه و برف پاک کن

چرا عرق نمی کنند شیشه ها ز شرم من
که آه می کشم هنوز و آه و برف پاک کن

همیشه چاوشی۱ بخوان برای فصل رفتنم
بخوان ترانه های دلبخواه و برف پاک کن

همیشه خسته از تمام روزهای برفی ام
همیشه خسته از تو و گناه و برف پاک کن

بگو به جاده بشکند درون دره های گنگ
که شب بماند و دلی تباه و برف پاک کن

که زندگی چه قدر تند رفت و تند می رود
بزن بغل ! پلیس بین راه :
[لطفا گواهینامه بیمه و کارت ماشین....ایشون با شما نسبتی دارن؟...جریمه برای سرعت غیر مجاز> خیلی تند می رفتید عجله دارین؟!> جاده برفیه احتیاط کنید !> در ضمن چراغ های خطر و زنجیر چرخ و بخاری ماشین رو هم چک کنید !]۲

و برف پاک کن ...


۱-چاوشی نوعی آواز سنتی است که ... بگذریم همه می دانند. منظور چیز دیگری بود

۲-بخش ناموزون فقط برای تنوع و تجربه بود وگرنه در اصل و خود شعر نیست و نخواهد بود

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در سه شنبه 1386/12/07 و ساعت 16:7 |