تبليغاتX
دانزانستان
 

سر به سر به پای تو بودم ، در به در شو ای شب تارم
خون به دل برای تو بودم ، خون جگر شو ای شب تارم

کاش روشنایی و ماهی آوری به جای تباهی
رستمی که در تگ چاهی زال زر شو ای شب تارم

بر بزن نقابی از اینجا خط بکش شهابی از اینجا
یا که مثل خوابی از اینجا در گذر شو ای شب تارم

تا مگر ستاره بیاید روزنی به نور گشاید
وحشت مرا بزداید بر حذر شو ای شب تارم

سنگ شو به شیشه ی شب ها آتشی به بیشه ی شب ها
تیشه زن به ریشه ی شب ها یا بتر شو ای شب تارم

هر شبم به راز و نیازم در شکسته ام به نمازم
مهر سر گشاده ی رازم با خبر شو ای شب تارم

ترسم اینکه روز وصالم گردد آرزوی محالم
رحم کن ببین به چه حالم،هان ! سحر شو ای شب تارم

می روم به صبح نگاهش تا طلوع مهر سیاهش
دل سپرده ام سر راهش همسفر شو ای شب تارم...

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در چهارشنبه 1386/08/23 و ساعت 19:31 |
 

هر شب نگاه من به تو پیوند می خورد
هرگز چنین نمی رود از یاد امشبت
باید بگیرم از تو هر آن چیز را که هست
یک بوسه از لبت

دستم میان جنگل مویت خزیده باز
تاریک و لخت، در پس انبوه تار ها
گیتار و پرده های پر از درد و بوسه ها
اندوه تارها

بی اختیار دست من انگار مستِ مست
آرام می رود حوالی پستان نرم تو
هر جا دلش بخواهد هی پرسه می زند
گلگون شرم تو

بو می کشم که عطر تو بسیار می کشد
شبگرد روی این تن زیبا و صاف تو
مست و خراب بوی تو ام من خراب و مست
از بوی ناف تو

پایین تر از هوس که می آیم نفس نفس
 آه این چه حال خوب و عجیبی ست در تنم؟
بی خویشتن ز خود شده ام هر چه بود رفت
از دست دامنم

هر شب نگاه من به تو پیوند می خورد
حالی عجیب دارم، این حال خوب چیست؟
امشب گرفتم از تو هرآن چیز را که هست
آن چیز را که نیست...

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در چهارشنبه 1386/08/02 و ساعت 19:41 |