تبليغاتX
دانزانستان

 

با رنگ خدا پرنده نقاشی کن

دیوانگی و مستی و عیاشی کن

آنقدر غزل بگو بگو تا فردا

دنیای مرا تو با غزل کاشی کن

 

***                    

آواز تو بودیم ولی بی آهنگ

در نقش تو ماندیم نگاری بی رنگ

آیینه ی ما پرنده ها را بشکن

گنجشک که مفت است بیا این هم سنگ

 

*** 

در شعر و ترانه هایمان گیج شدیم

یکباره میان بیت ترویج شدیم

با این همه تحریف و خرابی در شعر

انگار که افسانه ی یوشیج شدیم

 

***

من سوی تو آمدم که بیمار شوم

دل را به تو می دهم که دلدار شوم

یک نسخه بپیچ تا رباعی هایم

زیبا بشوند بلکه عطار شوم

 

+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در پنجشنبه 1386/06/22 و ساعت 16:43 |

 

از ذهن شعر خاطره ام پاک می شود

وقتی که روی پنجره نمناک می شود

 

در سر به جای عقل و خرد باد پوچی است

آری همیشه توی سرم خاک می شود

 

دیوانه وار بر دف ِ دیوانگی بکوب

دارد صدای تمبک و دف راک می شود

 

بنگی بزن که منگ تو باشیم دنگ دنگ

آهنگ و وزن قافیه غمناک می شود

 

نرمی شبیه روسری ات روی صورتم

زنگار و گرد آینه ام پاک می شود

 

مژگان چشم های تو پر خون و پر شراب

انگور لعل و موی تو هم تاک می شود

 

من درد کهنه ام... و تو یک شعر تازه ای

این سینه پاره پاره پر از چاک می شود

 

کوه است، کوه! سینه ی پر آه و ناله ام

فریاد و آه در خود پژواک می شود

 

دیوانه ام اگر چه به پایم فلک زدند

دیوانه ات همیشه برافلاک می شود...
+ نوشته شده توسط حسین جنت مکان در پنجشنبه 1386/06/01 و ساعت 23:1 |